X
تبلیغات
رویای خیس

رویای خیس



سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛

از حركات ناكرده

اعتراف به عشق هاي نهان

و شگفتي هاي بر زبان نيامده.

در اين سكوت،

حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو

و من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 11:51  توسط یلدا  | 

دلتنگی های من

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت

 از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

 بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

 از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

 حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

 کم کم به سطح آینه ام برف می نشست

 دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

 رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 10:1  توسط یلدا  | 



 

زندگی شاید همین باشد!

 

 

 یک فریب ساده و کوچک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 9:24  توسط یلدا  | 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 8:50  توسط یلدا  | 

گم شدم خدا

 

دلمممممممممممممم برای خودم تنگ شده

چی شد؟چرا؟

کجاوکی

گم کردم خودمو

نمی دونم.......

ازت شاکی ام خدا

ازت دلگیرم خدا

رهام کردی

گمم کردی

گمم کردی

کمم کردی!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 11:45  توسط یلدا  | 

دلتنگی های من...(خسته ام............)

سالهااااااااااااااااگذشت...

تورفته ای...

امااااااااااااااااااا

من هنوز اینجا

حوالی اولین نگاهت

پرسه میزنم...

همون نگاه که بهم زندگی داد...

همون نگاه که زندگیمو ازم گرفت..

خسته ام....

لعنت به این زندگی....

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1390ساعت 10:13  توسط یلدا  | 

دلتنگی های من (دلم گرفته........)

 

دلممممممممممممممممممم

عجیب خیلی عجیب گرفته

گم شدم خداااااااااااااااااا

ذره ای آرامش میخوام

خدایا میشنوی فقط ذره ای

یه آرامش فقط به اندازه

 لحظه ای گرمای دستاش

نه شایدم .........

شایدم یه آرامش ابدی

مث مرررررررررررررررگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 11:3  توسط یلدا  | 

من چیستم......(دکتر علی شریعتی)


من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

                                                         
                                                    
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 9:20  توسط یلدا  | 

به او که خیلی ساده رفت......

این روزها عجیب دلتنگم.....!!!!!!

به اندازه ی تمام ثانیه هایی که بی تو بودم...


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

                                                                   (افشین یداللهی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 10:37  توسط یلدا  | 

دلتنگی های من(میوه ممنوعه.........)

دستم به نوشتن نمی ره....

قلم باهام راه نمیاد.....

این روزا فقط به یه چیز فکر میکنم

فقط به میوه ممنوعه...

 
میوه ممنوعه....

 

و هر که گناهی کند، آن گناه را به زیان خود کرده است.

                                                                   سوره نساء/111

 

اول که این آیه را خواندم معنی اش را نفهمیدم.

به خودم گفتم آخر چطور می شود،

آدم وقتی کسی را می کشد خودش را کشته باشد،

یا وقتی بدگویی کسی را می کند،

بدگویی خودش را کرده باشد،

یا وقتی نفرین می کند، گریبان خودش را بگیرد؟

مادربزرگ می گوید:

" این دنیا مثل کوه است. هر کاری که می کنیم مثل صدا به خودمان برمی گردد."

راستی چقدر بد است.

همه بدجنسیها، همه خرابکاریها و زیرآب زدنها، همه نفرینها

 و حرفهای بد و دروغهای کوچک و بزرگ،

می چرخد و می جرخد و آخر نصیب خودمان می شود.

خنده دار است.

ما فکر می کنیم دیگران را اذیت می کنیم؛

اما در حقیقت خودمان را اذیت کرده ایم.

حالا می فهمم که چرا وقتی حضرت آدم و حوا به حرف خدا گوش ندادند

و میوه ممنوع را خوردند،

رو به خدا کردند و گفتند:" خدایا ما را ببخش، ما به خودمان ظلم کردیم."

درست است خدا!

ما بیشتر از هر کس به خودمان ظلم می کنیم .

دلم برای خودم می سوزد؛

برای خودم که این همه از دست من عذاب می کشد.

خدایا! به او کمک کن.

                                                   

                                                            "عرفان نظرآهاری"

                                                      "از کتاب نامه های خط خطی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 9:30  توسط یلدا  |